به سمت عشق رفتي از غم نان سردرآوردي

زدي دل به دريا از بيابان سردرآوردي

تو مثل هيچ كس بودي كه مثل تو فراوان است

سري بودي كه روزي از گريبان سردرآوردي

در اين پس كوچه هاي پرسه ماندي تا مگر روزي ...

دري بر تخته خورد و از خيابان سردرآوردي

و مي شد جنگلي انبوه باشي از خودت اما

قناعت كردي و از خاك گلدان سر درآوردي

توكل شرط كامل نيست اين را مولوي گفته است

بخوان آن را دوباره شايد از آن سردرآوردي

مسيحاي من اي ترساي پير پيرهن چركين

چه پيش آمد كه از شعر زمستان سردرآوردي

 

حسن قريبي